تبليغاتX
قلمگاه - خسته...

و ساعت از نیمه نیمه شب هم گذشته و تو در فکری برای همه حرف هایی که مانده اند بر روی دلت و شاید هیچ گاه مجالش را نیابی برای بیرون ریختنش. خسته ای از همه قید ها و بندها. چه مضحک که همه را هم خودت ساخته ای بدون کلیدی برای باز شدن!
هر روز که می گذرد با خودت فاصله می گیری. انگاری زندگی هولت می دهد بی آنکه حتی اجازه پرسیدن مسیر را داشته باشی. اعتراض پیشکش...
از صبحی که بیدارباش است و دویدن است و باز هم فاصله گرفتن تا شبی که خواب تو را بیابد همه اش دوری از خود است. دلتنگ روزهایی که برای خودت بیشتر وقت داشتی.
 هر سال هم آنقدر دور می شوی که یادآوری خاطرات هم تو را شگفت زده می کند. باورش سخت است که روزی، او، تو بودی!
دیگر آن تکه کاعذ نیست که گم کرده باشی. شاید اصلا نشانی را ندادند و تو بی خبر خوشحالی که دعوت شده ای.

پاونوشت 1: این آپ نیست! همینجوری نوشتم. چند روزی است که تلاش می کنم وقت و حوصله ای بیابم و درباب دروازه بانی خبری باراک اوباما در رسانه های داخلی بنویسم. امید که هر دویش یافت شود.
پانوشت 2: از فروردین ماه تا به اکنون من به خاطر مشغله های زیاد کاری دیگر سردبیر استرآباد نیستم. درواقع هیچ مسئولیتی در این هفته نامه ندارم. این را برای عزیزانی نوشتم که لطف دارند و مرا در نظرها با خطاب سردبیر طرف صحبت قرار می دهند. امیدوارم استرآباد هم موفق باشد.

+ گام برداشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 4:22 توسط محمد گل کش |