تبليغاتX
قلمگاه - شرحی بر دردی

خواهر بزرگوارم سرکار خانم الهه موسوی که اکنون در روزنامه اعتماد به کار مشغول است و برای بسیاری از روزنامه نگاران گلستانی یک خواهر بزرگتر بود وبلاگ جالبی راه انداخته به نام گلستان ایران. یادمان نخستین نشریه حرفه ای گلستان که سردبیرش بود. «گلستان ایران» برای همه مطبوعاتی های استان نامی آشنا است. از «رحمت الله رجایی» که الان شده سردبیر سلیم و همه قدرت این هفته نامه مدیون وجود او است بگیرید تا عبدالعظیم ولی اللهی که مدت ها است روزنامه نگاری را رها کرده؛ نوشتن را البته نمی دانم.
قصد ندارم در این مجال به بیان نوستالژیک خاطراتم از گلستان ایران بپردازم که در آن زمان نوجوانی 16 ساله بیش نبودم و جز چندین کاریکاتور و یکی دو نقد فیلم مطلب دیگری را برای این هفته نامه کار نکردم. آن ها هم آنقدر ابتدایی بود که...!
روز نخست با اعتماد به نفس به دفتر این هفته نامه زنگ زدم و در پاسخ خانمی که گوشی را برداشته بود گفتم با آقای سردبیر کار دارم. ایشان هم بعد از کمی مکث گفت: خودم هستم. بفرمایید!
اما به نظرم این حرکت یعنی تأسیس یک پایگاه مجازی با عنوان گلستان ایران را از منظر بهانه ای برای جمع شدن روزنامه نگاران استان باید به فال نیک گرفت. روزنامه نگاران گلستانی اکنون به یک لشگر شکست خورده بیشتر شبیه اند. عرصه روزنامه نگاری محلی در ایران آنقدر دشوار است که باید به عنوان شغل چندم به آن نگریست و بدیهی است در چنین فضایی، تأمین معیشت از یکسو و داشتن یک زندگی بدون دغدغه از سویی دیگر، باعث شده تا بسیاری از نام آشناهای روزنامه نگاری در استان ها عطایش را به لقایش ببخشند.
گلستان چند سالی است که تعداد روزنامه نگارانی که تربیت کرده است به عدد انگشتان یک دست نمی رسد و دریغ که توان همین ها هم اصلاً قابل مقایسه با کسانی که در سال های 78 تا 81 در سلیم یا گلشن مهر یا حتی همزیستی به کار مشغول بودند نیست. البته گریزی هم نیست. شاید برای بسیاری که هم اکنون خواننده این مطلب هستند و در تهران یا شهرهای بزرگ به روزنامه نگاری مشغولند حتی تصور مشکلات روزنامه نگاری محلی در ایران، غیرممکن باشد. وقتی خبرنگاران بسیاری از استانها، تنها منبع درآمدشان شده است پورسانت اگهی هایی که از روابط عمومی های استان در قبال چاپ اخبارشان می گیرند دیگر چطور می توان از رشد روزنامه نگاری انتقادی حرف زد؟ در شهری که مسئول عالیرتبه اجرایی اش به خبرنگار لگد می زند و سایر دستگاه ها هم به روزنامه نگاران به چشم افرادی که وظیفه شان تنها چاپ خبر عطسه و سرفه مدیرکلشان است نگاه می کنند دیگر چه فایده از داشتن عشق به روزنامه نگاری؟!
البته به جد معتقدم که توان همین لشگر شکست خورده روزنامه نگاران محلی به خصوص در گلستان از برخی نام های بزرگ که هم اکنون در مرکز و شهرهای بزرگ به فعالیت مشغولند بیشتر است. کافی است شرایط فراهم شود و این نام های بزرگ – که برای همه آنها احترام قائل هستم – در دو اتاق کوچک و یک رایانه که برای همه کار از آن استفاده می شود و محدودیت های ریز و درشتی که به هیچ وجه در مرکز وجود ندارد  به انتشار هر هفته یک نشریه مبادرت ورزند و دست آخر یک دهم حقوق مرکزنشینان را بگیرند تا توانشان در این عرصه مشخص شود.
در این مجال حرف بسیار است. ادامه اش شاید وقتی دیگر...
***

پانوشت یک: لازم می دانم عروج رهپویان وصال را که در شیراز به مرادشان رسیدند تسلیت بگویم. اخبار زیادی در این رابطه منتشر شده است. از اطلاعیه شورای عالی امنیت ملی که انفجار را به علت ادوات جنگی نمایشگاه دائر در حسینیه دانسته تا مطالب اعضای نزدیک به کانون رهپویان وصال شیراز که با ادله کافی این مطلب را رد می کند. اما در این میان تحلیل VOAبه نظرم جالبتر آمد: «با نوجه به سخن امام خمینی که مساجد سنگر است این رژیم از مساجد هم برای پنهان کردن مهمات خود استفاده می کندو جان مردم هم برایش ارزشی ندارد!» واقعا که چه قدر خوب ایران را می شناسند!


پانوشت دو:
حاج حسین رفعتی این اصلاح طلب چند آتشه اما دوست داشتنی گلستان که چپ و راست به سلامتش معترفند نقد درون سازمانی (!) جالبی داشته به فعالیت اصلاح طلبان در انتخابات مجلس. تلخ است اما واقعی و پیشنهاد می کنم حتما بخوانیدش.

+ گام برداشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:38 توسط محمد گل کش |