تبليغاتX
قلمگاه

چند وقتی است که قصد دارم از زهرا بنی یعقوب بنویسم. نوشته ای که اصلا سیاسی نیست. نباید هم باشد. مگر داد از مرگ ناگهانی و بسیار مشکوک یک دکتر جوان از فرزندان ایران زمین سیاسی است؟
زهرا بنی یعقوب که به گفته خانواده اش دانش آموخته دبيرستان تيزهوشان، نفر 23 آزمون سراسري دانشگاه‌ها و فارغ‌التحصيل دانشگاه علوم پزشكي تهران بوده پس از دستگیری توسط نیروهای امر به معروف همدان به جرم همراهی با نامزدش در پارک به بازداشتگاه منتقل می شود. اما ناگهان خبر می آید که زهرا خودکشی کرده است. خانواده از مرگ دخترشان با خبر می شوند. کسی هم پاسخگو نیست. تنها می شنوند که دختر برومندشان در بازداشتگاه خودش را با پارچه های تبلیغاتی حلق آویز کرده است. آن هم بدون علت.
جالا خانواده اش برای ملت نامه ای نوشته اند. اینجا بخوانید تا از خود بپرسید که چرا صدای کسی در مملکتی که ادعای تبعیت از مولا علی را دارد به اعتراض بلند نمی شود.
ما را چه می شود؟ مسئله به این مهمی را آنقدر از کنارش به سادگی عبور می کنیم که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. چشمانمان را می بندیم و در هیاهوی خبری روزمره فراموشش می کنیم. به دنبال این هستیم که بالاخره گل شیفته فراهانی به ایران بازگشت یا خیر؟! کردان استیضاحش چه شد؟! خاتمی می آید یا نه؟! اما در کنار همه این ها از یاد می بریم که پاسخ بخواهیم چرا خانواده ای این چنین دسترنج عمرشان را که به شکوفایی رسیده از دست داده اند.


پانوشت 1: عذر تقصیر بابت تأخیر هایم در به روز کردن این خانه و سپاس از عزیزانی که همواره این تاخیر را به یادم می آورند.

+ گام برداشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:7 توسط محمد گل کش |