تبليغاتX
قلمگاه

ایامی که گذشت شهره بود به هفته دفاع مقدس. روزهایی که فرزندان این مرز و بوم در برابر یک دنیا ایستادند و هشت سال مقاومت کردند تا سرانجام صدام حسین اذعان کند که ایرانیان به همه آنچه خواستند رسیدند. در این مقال قصد ندارم به بررسی مدیریت جنگ و تحسین ها و انتقادات مطروحه پیرامونش بپردازم. نه توانش را دارم و نه اطلاعات و نه صلاحیتش. اما فارغ از همه این حرف ها باید پاس بدارم تلاش جوانانی که همه از جنس خودمان بودند. نه آسمانی و نه دست نیافتنی. اما به جایی رسیدند که واقعا برای رد شدن از میدان مین بایدمیان تعداد زیاد داوطلبانشان قرعه کشی می شد. شوخی نیست. نه شعار است و نه تبلیغات. کم نبودند فرماندهانی که شب ها پوتین رسته و دسته و گردان و .... را واکس می زدند. کم نبودند بچه هایی که شب ها دور از جمع به داخل قبرمانند هایی که خود ساخته بودند می رفتند و در نجوای نماز شبشان هق هق گریه سر می دادند و العفو العفو می گفتند. نمی خواهم حساب کنم از پایان جنگ چند سال است که گذشته اما وقتی مشخص می شود که مدارک وزیر کشورمان چگونه تهیه شده لابد باید خیلی سال گذشته باشد.
قدیم ها در هفته نامه ای در هر شماره ستون ثابتی داشتم با عنوان لحظه های شیدایی. کمترین کاری بود که درباره دفاع مقدس انجام می دادم. مطلبی که در ادامه می خوانید از همان مطالب است:

-سلام عزيز بابا
ـ بابا كيش خوش مي‌گذره؟|
ـ آره بابا! اما نمي‌داني موقعي كه من مي‌روم مأموريت چه قدر دلم برات تنگ مي شه!
صحبت‌هاي بابا با پسرش طول مي‌كشد. سرانجام بابا با خنده گوشي را قطع مي‌كند: «اصلاً فكر اين نيستند كه موبايل دولتيه!»
همراه بابا او را سوار ماشين مي‌كند:«حاج‌آقا بفرماييد جلسه دير شد»
***
بوي باروت و دود همه جا را پر كرده است... عراقي‌ها بدجوري تك زده‌اند... گردان به هم ريخته است. فرمانده خيلي سعي مي‌كند تا انسجام را حفظ كند. از يك طرف چشم به گردان دارد و از طرف ديگر بيسيم‌چي را در كنار خود: «اينجا خيلي شلوغه... ميهمانها زودتر از موعد آمدند... ما اصلاً وسيله پذيرايي نداريم... حتماً برايمان...»
سوت خمپاره همه را به زمين مي‌خواباند. بعد از اينكه گرد و خاك چشمانش را فرا گرفت از جا بلند مي‌شود اما بيسيم‌چي هنوز خواب است!....
***
...ـ «همه مي‌دانيم كه بايد در راستاي بهينه‌سازي فرهنگ اين مرز و بوم تلاش كنيم. به هرحال همه بايد براي اعمالمان در برابر خون شهدا پاسخ‌گو باشيم و...»
بابا موز را از داخل ظرف بر مي‌دارد. به پيشدستي‌هاي بقيه نگاه مي‌كند. ناخودآگاه خنده‌اش مي‌گيرد: «همه فقط موز را ديده‌اند» آرام موبايلش را درمي‌آورد: «بايد موقعي كه جلسه محتوا ندارد يك طوري سرگرم شد. خدايا شكر كه اين گوشي‌ها Game هم دارد!»
***
فرمانده فرياد مي‌كشد: «پس اين نيروهاي كمكي چي شد؟»
نمي‌داند كجا را سر و سامان دهد... وضعيت هر لحظه وخيم‌تر مي‌شود...«حاجي خبر رسيد نيروهاي كمكي داره مي‌رسه فقط بايد يك كم مقاومت كنيم...»
چهره‌اش به لبخند باز مي شود اما سريع برمي‌گردد: «آخر با كدام نيرو و مهمات؟»
***
«آخ چه روز خسته‌كننده‌اي!»
بابا لباس‌هايش را درمي‌آورد و روي تخت ولو مي‌شود: «ديگر اين هتل‌هاي 5 ستاره هم برايمان تكراري شده» خودش از حرفش خنده‌اش مي‌گيرد، بي اختيار ياد خنده‌هاي پسر 4 ساله‌اش مي‌افتد. دستش را دراز مي‌كند و موبايل را از روي ميز آباژور برمي‌دارد اما ساعت روي موبايل به او يادآوري مي‌كند كه الان وقت چندان مناسبي براي تماس با خانه نيست: «اي كاش دو ساعت قبل كه رفته بوديم خريد ارگ واسه بچه ها، آنجا تماس مي‌گرفتم! آخ كه اون فروشنده بي انصاف مي‌خواست ارگ دو ميليوني را دو و چهارصد قالب كند»
***
گوشي هنوز دستش است: «ميهمانها همه خانه را دارند مي‌گيرند» بي اختيار ياد خانه و پسر 4 ساله‌اش مي‌افتد اما بلافاصله شرمنده مي‌شود: «در اين موقعيت من ياد چي مي‌افتم...»
از پشت يكي از تپه‌ها صداي ناله بلند است. نيم‌خيز خود را به بالاي تپه مي‌رساند، 5 نفر از نيروهايش زخمي شده‌اند و هر لحظه امكان اسير شدن آنها هست. امكان اينكه برگردد و كمك بياورد نيست. همانطور نيم خيز به طرفشان حركت مي‌كند... همزمان صداي سوت خمپاره او را همراهي مي‌كند... پشت تپه را دود فرا مي‌گيرد...
***
«در اختتاميه همايش مي‌خواهيم از همه عزيزاني كه در عرصه مديريت كشور زحمت مي‌كشند  با چند سكه تقدير كنيم...»
اسامي افرادي كه بايد براي اهداي سكه بالاي سن بيايند خوانده مي‌شود و بعد اسامي سكه‌بگيران، اسم بابا هم خوانده مي‌شود: «باز خوبه كه يك يادگاري از اين همايش 4 روزه به ما مي‌دهند!»
***
صداي آب آب يك زخمي در گوشش زنگ مي‌زند. دنبال قمقمه‌اش مي‌گردد... تركش خمپاره بدجوري پايش را اذيت مي‌كند... كشان كشان خودش را به طرف صدا مي‌كشاند. دقت كه مي‌كند ديگر صداي آب آب نيست... سرش را بلند مي‌كند... چشمانش به عراقي‌ها مي‌افتد، همه بالاي تپه‌اند!
 
پانوشت:
۱- امروز وارد ۲۶ سالگی شدم. ربع قرن است که اطرافیان دارند تحملم می کنند! خداوند ان شاء الله به همه ما صبر بدهد!
۲- قلمگاه هم تولدش را گذراند و وارد دوسالگی فعالیت خودش شد. خانه ای که حقیقتا دوستش دارم. برای خودم است. هر چه بخواهم می نویسم بی آنکه ترس سانسور و .... باشد! از همه شما عزیزانی که در این یکسال مرا و قلمگاه را تحمل کردید ممنونم. برای این هم امیدوارم خداوند صبر بدهد!
۳- اگر خواستید مطالب بیشتری از لحظه های شیدایی بخوانید به آرشیو قلمگاه در سمت چپ همین خانه سر بزنید.
+ گام برداشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:7 توسط محمد گل کش |