و دقایقی بیش نمانده است تا موعد افطار. دل پر نمی کشد. قرار هم نیست به پرواز آمدن را. مگر می شود بال شکسته باشی و بپری؟ مگر می شود که که حتی یادت برود بال ها راو بخواهی بالا را؟
اما مگر می شود که آسمان را هم از یاد ببری؟ مگر می شود که نوای موذن زاده به گوشت برسد و دلت اشکی نشود و آروز کنی کاش بیمارستانی بود برای پانسمان بال ها.
***
اذان شد. مثل هر روز. آسمان اما مثل هر روز نیست. چشمانت را به آسمان بدوز. هم یاد آبی اش می افتی و هم آن دانه های شیشه ای حیف است پایین بیفتند.
آن بالا کسی است که کاری به بال هایت ندارد. همان چشم ها را که ببیند کافی است...
***
بغض که بشکند، تویی و شکستن یک سد. دلتان اگر لرزید یادتان باشد خیلی ها هستند که محتاجند به همان زمزمه آرامی که به یادشان بر لب می آورید. من هم...
پانوشت1: یادش به خیر. یکی دو سالی توفیقی بود که هر روز ماه رمضان روزنامه ای منتشر کنیم. بر پیشانیش نوشته بود ضیافت عشق . کاری بود البته دانشجویی ولی آنقدر قوی بود که هم جوایز زیادی برد و هم ظهر هر روز در تمامی شهر توزیع می شد. هر روز تقریبا تا اذان صبح بیدار بودیم و مشغول صفحه آرایی تا نخستین دقایق صبح کار به چاپخانه برسد و ظهر آمدنش استرس انتشار یک شماره جدید را پایان بخشد. چه لذتی داشت وقتی نشریه با مطالب متنوع به دست مخاطب می رسید. یادم هست نخستین سخنرانی رییس جمهور را درباب افسانه بودن هولوکاست که در جمع دانش آموزان ایراد شده بود تیتر یک أن روز کردم بی آنکه بدانم همین سخنرانی چه قدر تاریخی می شود.
پاونوشت2: عذر تقصیر اگر این خانه دیر به دیر آب و جارو می شود. مشغله است و خیلی نمی گذارد به انچه که دلت می خواهد برسی.