تبليغاتX

فرا رسیدن ماه محرم و هنگامه عزاداری برای سالار عشق بر همه خوانندگان قلمگاه تسلیت باد

قلمگاه

این پست را در آخرین ساعات سال 86 می نویسم. آن هم در حالی که ذهنم پر است از بحث عمونوروز و بهار خانم! عمو نوروز دست بهار خانم را گرفت و گفت: خانم دیر میشه ها...! بلند شو، ملت منتظرن...! اما گوش بهار خانم بدهکار نبود: ای آقا! کجا بریم؟! سال های پیش یادت نیست؟ مگه یادت رفته چهره اون مردی که حتی پول خرید چند کیلو میوه برای عید رو هم نداشت؟ یادت نیست اون مادرای خونواده های داخل کپرآبادا و حلبی آبادا که با لباس های دست دوم مردم بچه هاشو نونوار کرده بود؟ مگه از ذهنت رفته چشم های معصوم اون دخترکی که با حسرت لباس های نوی دوستش رو نگاه می کرد؟ یادت نیست اون بابایی که با شنیدن کلمه سفر نوروزی سرش رو جلوی بچه هاش انداخت پایین؟ یادت نیست...
اما عمو نوروز در حالی که لبخندی گوشه لبش بود حرف بهار خانم رو قطع کرد: مگه میشه اینا از یادم بره؟! اما چه میشه کرد؟ خیلی ستمه که بخوایم بهونه لبخند همه این آدمایی که گفتی رو ازشون بگیریم. هیچ میدونی همون پدر، همون مادر و همون بچه ای که گفتی چه قدر منتظر اومدن ما هستن؟ هیچ میدونی ما برای چن تا آدم شدیم دلیل فراموشی چند ساعته مشکلاتشون؟ هیچ میدونی چن تا آدم به هوای اومدن ما به جنب و جوش میفتن و خیلی هاشون هم به حد وسعشون سعی می کنن یک جوری بوی عید رو به خونه هاشون بیارن؟ بلند شو!... درست نیست بخوایم این همه ظلم بکنیم!
***
من هم مثل شما می دونم که دل نازک بهار خانم طاقت ظلم هایی که عمو نوروز شمرد رو نداره. حتی عمو نوروز یواشکی به من گفت که بهار خانم را راضی کرده تا فردا حول و حوش ساعت 9 صبح بیان!
***
از صمیم قلب آرزو می کنم که سال 87 برای همه ایرانیان پر باشد از آنچه خوبی است و نوید دهد تحقق همه آروزهایی که لحظه ساعت تحویل بر دل دریاییشان می نشیند. همراه با یا مقلب القلوب و الابصار...

 

+ گام برداشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:25 توسط محمد گل کش |

1- رحلت پیامبر عظیم الشان اسلام و کریم اهل بیت را تسلیت می گویم. امیدوارم که خداوند همه ما را به خصوص پیامبرستیزان نوین که معتقدند وحی چیزی جز الهامات شاعری حضرت محمد نیست و برای همین هم برخی مواقع لحن قران تند است و برخی مواقع مهربانانه، هدایت کند.
2- به یمن نهم (!) وضعیت سیمان سهمیه ای دولتی در گلستان بسیار بحرانی است. زمستان سال گذشته چندین بار ساعت 10 صبح می رفتم و 200 کیسه سیمان می گرفتم اما امسال چون کلیه اقشار جامعه تغییر شغل داده و به ساختمان سازی روی آورده اند این هفته تنها 25 کیسه نصیبم شد. آن هم در شرایطی که برادرم ساعت 3 صبح رفت و دید نفر صدم است! مجبور شد به یکی از سودجویانی که از روز قبل بساط ماهیگیریشان از این آب گل آلود پهن است 15 هزار تومان بدهد تا 25 کیسه سیمان بگیرد! این ها همه در حالی است که همیشه در موقع تقسیم سیمان دعوای شدید اتفاق می افتد و پلیس 110 و این حرف ها! برادرم می گفت دیشب یکی به دیگری می گفت نذار واسه چند تا سیمان اینجا قتل اتفاق بیفته!
 این در شرایطی است که به خاطر سودجویی فراوان سهمیه سیمان پروژه های دولتی بسیار زیاد است و اضافه آمدن آنها برخی از پیمانکاران محترم را به فروش آزاد سیمان ترغیب می کند! ما پیمانکاران شخصی هم که خیلی مهم نیستیم!
3- میلگرد هم به روال هر سال در این ایام به صورت ساعتی بالا می رود و قیمت نمره 16 آن امروز به بیش از هزار تومان در هر کیلو رسید! بنده خدا پیمانکارانی که پروژه هایشان را مترمربعی می سازند و این برایشان فاجعه است. 
4- یکی از پروژه هایم به دلایلی از برنامه زمان بندی عقب است. برای همین از کارگران خواستم که چهل و هشتم به سرکار بیایند. یعنی اول به شیوه برخی از راستی های محترم گفتم: شما باید احساس تکلیف کنید که فردا سر کار بیایید! و بعد که اعتراضشان بلند شد به شیوه برخی از چپی های محترم گفتم: این درست که باز هم باید فردا سرکار بیایید اما می توانید بگویید که چرا اعتراض می کنید!
بسیاری معتقدند که در این روز نباید کار کنند و نوعی بی احترامی محسوب می شود. من به هیچ وجه چنین عقیده ای را ندارم. وقتی قرار است کار انجام شود و زحمت کشیده شود و نان حلال ناشی از عرق جبین به سر سفره بیاید چه فرقی می کند که چه روزی باشد؟ مگر نمی توان هم محزون بود و هم کار کرد؟!
راستی قرار شد چهل و هشتم هم کار کنند!
 

+ گام برداشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:48 توسط محمد گل کش |

 

داشتم فکر می کردم ما انگار عادت کرده ایم به کنجکاوی در کار دیگران. نشسته ایم یک گوشه و در حالی که می گوییم خواهر ( یا برادر!) آن گشنیز را به من بده، در باره خصوصی ترین مسایل زندگی افراد حرف می زنیم. برایمان هم مهم نیست که واقعا به ما ربطی ندارد.
وقتی هیچ نقشی نداریم اما زندگی دیگران را دستمایه گذران وقت می کنیم نمی دانیم که چه کار خطرناکی در حال شکل گرفتن است. همین کنجکاوی های فراوان که به آن می گویند فضو....! می شود سازنده یک عرف دست و پاگیر که بسیاری وقت ها نه با عقل جور در می آید و نه با شرع! از آنجا هم که این بساط سبزی پاک کردن در همه جا دیده می شود خود یک زنجیر را اضافه می کند به همه قیودی که بی دلیل به آن پایبندیم. در دفاع از پایبندیمان و عدم جرأت در سد شکنی هم سر را بلند می کنیم و می گوییم: در دروازه را می شود بست ولی....!
وای به روزی که پای عشق به میان آید. بسیار دیده ام که در این هیاهوی جماعت دائمی سبزی پاک کن آنچه قربانی می شود محبت قلبی پاک بین افراد است. مگر نه اینکه زندگی هر فردی متعلق به خود او است و او خود اگر بخواهد با افراد صلاحیت دار (نه ما!) مشورت می کند پس چرا به خود اجازه می دهیم تا با نظرات بی مورد مرددش سازیم؟ بدبختی اینکه این جماعت همه جا قابل رویت هستند. از سیاست بگیر تا زندگی شخصی افراد.  چه قدر لذت می برم وقتی کسی را می بینم که وقتی به این نتیجه می رسد که کارش درست است کوچکترین اعتنایی به این عرف فضو....! نمی کند.
ای کاش راهی وجود داشت که جماعت می فهمیدند الزاما نباید در وقت پاک شدن سبزی به زندگی دیگران هم پرداخت...

 

+ گام برداشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:55 توسط محمد گل کش |