تبليغاتX
قلمگاه

و ساعت از نیمه نیمه شب هم گذشته و تو در فکری برای همه حرف هایی که مانده اند بر روی دلت و شاید هیچ گاه مجالش را نیابی برای بیرون ریختنش. خسته ای از همه قید ها و بندها. چه مضحک که همه را هم خودت ساخته ای بدون کلیدی برای باز شدن!
هر روز که می گذرد با خودت فاصله می گیری. انگاری زندگی هولت می دهد بی آنکه حتی اجازه پرسیدن مسیر را داشته باشی. اعتراض پیشکش...
از صبحی که بیدارباش است و دویدن است و باز هم فاصله گرفتن تا شبی که خواب تو را بیابد همه اش دوری از خود است. دلتنگ روزهایی که برای خودت بیشتر وقت داشتی.
 هر سال هم آنقدر دور می شوی که یادآوری خاطرات هم تو را شگفت زده می کند. باورش سخت است که روزی، او، تو بودی!
دیگر آن تکه کاعذ نیست که گم کرده باشی. شاید اصلا نشانی را ندادند و تو بی خبر خوشحالی که دعوت شده ای.

پاونوشت 1: این آپ نیست! همینجوری نوشتم. چند روزی است که تلاش می کنم وقت و حوصله ای بیابم و درباب دروازه بانی خبری باراک اوباما در رسانه های داخلی بنویسم. امید که هر دویش یافت شود.
پانوشت 2: از فروردین ماه تا به اکنون من به خاطر مشغله های زیاد کاری دیگر سردبیر استرآباد نیستم. درواقع هیچ مسئولیتی در این هفته نامه ندارم. این را برای عزیزانی نوشتم که لطف دارند و مرا در نظرها با خطاب سردبیر طرف صحبت قرار می دهند. امیدوارم استرآباد هم موفق باشد.

+ گام برداشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 4:22 توسط محمد گل کش |

1- حتی تلفن را هم که زنگ می خورد طور دیگری نگاه می کنی! شده ای مدیر و فکر می کنی ریاست بر کل هستی را بر عهده تو گذاشته اند. کسی هم که داخل اتاق می شود که دیگر هیچ! مطمئنی که باید به او از دید بالا نگاه کنی و او به تو نیازمند است.
... غرور در چشمانت موج می زند!
2- در یک رشته خیلی خوب از یک دانشگاه معتبر قبول شده ای و دیگر یادت رفته است همه دوستانت را که تا دیروز با هم بودید. یادت رفته که چه کسانی برایت تلاش کرده اند تا به اینجا برسی. طوری رفتار می کنی که گویی قرار است علامه دهر شوی.
... غرور در چشمانت موج می زند!
3- یک معامله کرده ای و بخت با تو یار بوده و حالا حساب بانکی ات پر است از اسکناس های درشت. دیگر خدا را هم بنده نیستی. راه رفتنت هم عوض شده است. چشمانت دیگر هیچ آدم نیازمندی را نمی بیند. حتی اول سلام کردن هم به دیگران ناراحتت می کند.
... غرور در چشمانت موج می زند!
4- بسیاری از اطرافیانت معتقدند که ظاهر بسیار زیبایی داری و همین کافی است تا دیگران را هیچ به حساب بیاوری. در خیابان طوری گام برمی داری که گویی از تو زیباتر خلق نشده است. نگاهت به دیگران طوری است که انگار برایش متحمل هزینه می شوی. با دوستانت هم که هستی دائم فکر می کنی که این تویی که به آن ها افتخار دوستی داده ای.
... غرور در چشمانت موج می زند!
5- وهزاران بهانه دیگر که باعث می شود غرور در چشمانت موج زند!
ای کاش می دانستیم کجاییم. همه زندگیمان پر شده از غرور. بی آنکه بدانیم در جایی ساکنیم که در مقایسه با عرصه آفرینش خداوند به ذره غباری بیشتر شبیه است. همین ذره که در طول حیاتش بسیار گردنکشان و متکبران به خود دیده است که همه شان هم به جزئی از این ذره تبدیل شده اند! به قول امیر مومنان فرزند آدم را چه به غرور؟
این عکس را فضا پیمای «وویجر» از زمین گرفته است در بی کران فضا! آنقدر نادیدنی است که مجبوری دورش را دایره ای بزرگتر بکشی تا دیده شود. آن وقت چه ساده اند کسانی که مدام خود را بالا می گیرند تا بالاتر دیده شوند!

این زمین است! با همه بزرگی اش...

+ گام برداشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 0:53 توسط محمد گل کش |

داشتم در آرشیوم دنبال چیزی می گشتم چشمم افتاد به کاریکاتورهایی که چند سال پیش کشیدم. قبل از این سه چهار سالی که مشغله های متفاوت ما را از کشیدن کاریکاتور برحذر داشته بودند! چند سالی را کاریکاتور کار می کردم. البته بیشتر برای دلم. حاصلش شد چاپ حدود ۲۵ تا از کارهایم در نشریات محلی و چاپ چندتایی هم در برخی از نشریات کشوری (مطمئن باشید کیهان کاریکاتور و شرق و ... نبوده!!)
چند تایی را برای این وبلاگ آماده کردم اما نمی دانم چرا بیشترش آپلود نشد! همین یکی را فکر کنم تحمل کنید کافی باشد!

 

+ گام برداشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:4 توسط محمد گل کش |

خواهر بزرگوارم سرکار خانم الهه موسوی که اکنون در روزنامه اعتماد به کار مشغول است و برای بسیاری از روزنامه نگاران گلستانی یک خواهر بزرگتر بود وبلاگ جالبی راه انداخته به نام گلستان ایران. یادمان نخستین نشریه حرفه ای گلستان که سردبیرش بود. «گلستان ایران» برای همه مطبوعاتی های استان نامی آشنا است. از «رحمت الله رجایی» که الان شده سردبیر سلیم و همه قدرت این هفته نامه مدیون وجود او است بگیرید تا عبدالعظیم ولی اللهی که مدت ها است روزنامه نگاری را رها کرده؛ نوشتن را البته نمی دانم.
قصد ندارم در این مجال به بیان نوستالژیک خاطراتم از گلستان ایران بپردازم که در آن زمان نوجوانی 16 ساله بیش نبودم و جز چندین کاریکاتور و یکی دو نقد فیلم مطلب دیگری را برای این هفته نامه کار نکردم. آن ها هم آنقدر ابتدایی بود که...!
روز نخست با اعتماد به نفس به دفتر این هفته نامه زنگ زدم و در پاسخ خانمی که گوشی را برداشته بود گفتم با آقای سردبیر کار دارم. ایشان هم بعد از کمی مکث گفت: خودم هستم. بفرمایید!
اما به نظرم این حرکت یعنی تأسیس یک پایگاه مجازی با عنوان گلستان ایران را از منظر بهانه ای برای جمع شدن روزنامه نگاران استان باید به فال نیک گرفت. روزنامه نگاران گلستانی اکنون به یک لشگر شکست خورده بیشتر شبیه اند. عرصه روزنامه نگاری محلی در ایران آنقدر دشوار است که باید به عنوان شغل چندم به آن نگریست و بدیهی است در چنین فضایی، تأمین معیشت از یکسو و داشتن یک زندگی بدون دغدغه از سویی دیگر، باعث شده تا بسیاری از نام آشناهای روزنامه نگاری در استان ها عطایش را به لقایش ببخشند.
گلستان چند سالی است که تعداد روزنامه نگارانی که تربیت کرده است به عدد انگشتان یک دست نمی رسد و دریغ که توان همین ها هم اصلاً قابل مقایسه با کسانی که در سال های 78 تا 81 در سلیم یا گلشن مهر یا حتی همزیستی به کار مشغول بودند نیست. البته گریزی هم نیست. شاید برای بسیاری که هم اکنون خواننده این مطلب هستند و در تهران یا شهرهای بزرگ به روزنامه نگاری مشغولند حتی تصور مشکلات روزنامه نگاری محلی در ایران، غیرممکن باشد. وقتی خبرنگاران بسیاری از استانها، تنها منبع درآمدشان شده است پورسانت اگهی هایی که از روابط عمومی های استان در قبال چاپ اخبارشان می گیرند دیگر چطور می توان از رشد روزنامه نگاری انتقادی حرف زد؟ در شهری که مسئول عالیرتبه اجرایی اش به خبرنگار لگد می زند و سایر دستگاه ها هم به روزنامه نگاران به چشم افرادی که وظیفه شان تنها چاپ خبر عطسه و سرفه مدیرکلشان است نگاه می کنند دیگر چه فایده از داشتن عشق به روزنامه نگاری؟!
البته به جد معتقدم که توان همین لشگر شکست خورده روزنامه نگاران محلی به خصوص در گلستان از برخی نام های بزرگ که هم اکنون در مرکز و شهرهای بزرگ به فعالیت مشغولند بیشتر است. کافی است شرایط فراهم شود و این نام های بزرگ – که برای همه آنها احترام قائل هستم – در دو اتاق کوچک و یک رایانه که برای همه کار از آن استفاده می شود و محدودیت های ریز و درشتی که به هیچ وجه در مرکز وجود ندارد  به انتشار هر هفته یک نشریه مبادرت ورزند و دست آخر یک دهم حقوق مرکزنشینان را بگیرند تا توانشان در این عرصه مشخص شود.
در این مجال حرف بسیار است. ادامه اش شاید وقتی دیگر...
***

پانوشت یک: لازم می دانم عروج رهپویان وصال را که در شیراز به مرادشان رسیدند تسلیت بگویم. اخبار زیادی در این رابطه منتشر شده است. از اطلاعیه شورای عالی امنیت ملی که انفجار را به علت ادوات جنگی نمایشگاه دائر در حسینیه دانسته تا مطالب اعضای نزدیک به کانون رهپویان وصال شیراز که با ادله کافی این مطلب را رد می کند. اما در این میان تحلیل VOAبه نظرم جالبتر آمد: «با نوجه به سخن امام خمینی که مساجد سنگر است این رژیم از مساجد هم برای پنهان کردن مهمات خود استفاده می کندو جان مردم هم برایش ارزشی ندارد!» واقعا که چه قدر خوب ایران را می شناسند!


پانوشت دو:
حاج حسین رفعتی این اصلاح طلب چند آتشه اما دوست داشتنی گلستان که چپ و راست به سلامتش معترفند نقد درون سازمانی (!) جالبی داشته به فعالیت اصلاح طلبان در انتخابات مجلس. تلخ است اما واقعی و پیشنهاد می کنم حتما بخوانیدش.

+ گام برداشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:38 توسط محمد گل کش |

این هم یک مطلب طنز!!:

صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران طی اطلاعیه ای اعلام کرد کلیه ادارات کشور در روزهای چهارشنبه و پنج شنبه مصادف با چهاردهم و پانزدهم فروردین ماه سال جاری دائر است.
به گزارش خبرنگار قلمگاه در این اطلاعیه که انتشار آن موجی از شور و شعف را در سراسر کشور به همراه داشت آمده است: از آن جهت که کلیه مردم شریف ایران از شنیدن حتی دقیقه ای تعطیلی به شدت ناراحت شده و با اعتراضات گوناگون از مسئولان تقاضا می کنند تا آن ها را از کار و تلاش باز ندارند هیئت دولت تصمیم گرفت تا با تعطیل نکردن چهاردهم و پانزدهم فروردین ماه به ملت پرتلاش ایران عیدی دهد!
همچنین در این اطلاعیه که بدون آوردن آمار و ارقام، میزان کار مفید در کشور را بسیار عالی و از ثمرات حس مسئولیت پذیری ایرانیان دانسته است از مردم ایران خواسته شده که حداقل در این روزها که دولت به خاطر مردم آن را تعطیل نکرده به فکر سلامتی خود باشند و دست کم 5 دقیقه در طول ساعات اداری به استراحت بپردازند!
در پایان هیئت دولت ضمن ابراز ناراحتی از کسانی که حاضر به ترک مسئولیت خود در هنگام ساعت تحویل نبودند از مردم خواست به هیچ وجه روز سیزدهم فروردین را کار نکنند و با شرکت در مراسم سیزده به در به دهان استکبار مشت محکمی بکوبند!

+ گام برداشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:15 توسط محمد گل کش |

این پست را در آخرین ساعات سال 86 می نویسم. آن هم در حالی که ذهنم پر است از بحث عمونوروز و بهار خانم! عمو نوروز دست بهار خانم را گرفت و گفت: خانم دیر میشه ها...! بلند شو، ملت منتظرن...! اما گوش بهار خانم بدهکار نبود: ای آقا! کجا بریم؟! سال های پیش یادت نیست؟ مگه یادت رفته چهره اون مردی که حتی پول خرید چند کیلو میوه برای عید رو هم نداشت؟ یادت نیست اون مادرای خونواده های داخل کپرآبادا و حلبی آبادا که با لباس های دست دوم مردم بچه هاشو نونوار کرده بود؟ مگه از ذهنت رفته چشم های معصوم اون دخترکی که با حسرت لباس های نوی دوستش رو نگاه می کرد؟ یادت نیست اون بابایی که با شنیدن کلمه سفر نوروزی سرش رو جلوی بچه هاش انداخت پایین؟ یادت نیست...
اما عمو نوروز در حالی که لبخندی گوشه لبش بود حرف بهار خانم رو قطع کرد: مگه میشه اینا از یادم بره؟! اما چه میشه کرد؟ خیلی ستمه که بخوایم بهونه لبخند همه این آدمایی که گفتی رو ازشون بگیریم. هیچ میدونی همون پدر، همون مادر و همون بچه ای که گفتی چه قدر منتظر اومدن ما هستن؟ هیچ میدونی ما برای چن تا آدم شدیم دلیل فراموشی چند ساعته مشکلاتشون؟ هیچ میدونی چن تا آدم به هوای اومدن ما به جنب و جوش میفتن و خیلی هاشون هم به حد وسعشون سعی می کنن یک جوری بوی عید رو به خونه هاشون بیارن؟ بلند شو!... درست نیست بخوایم این همه ظلم بکنیم!
***
من هم مثل شما می دونم که دل نازک بهار خانم طاقت ظلم هایی که عمو نوروز شمرد رو نداره. حتی عمو نوروز یواشکی به من گفت که بهار خانم را راضی کرده تا فردا حول و حوش ساعت 9 صبح بیان!
***
از صمیم قلب آرزو می کنم که سال 87 برای همه ایرانیان پر باشد از آنچه خوبی است و نوید دهد تحقق همه آروزهایی که لحظه ساعت تحویل بر دل دریاییشان می نشیند. همراه با یا مقلب القلوب و الابصار...

 

+ گام برداشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:25 توسط محمد گل کش |

1- رحلت پیامبر عظیم الشان اسلام و کریم اهل بیت را تسلیت می گویم. امیدوارم که خداوند همه ما را به خصوص پیامبرستیزان نوین که معتقدند وحی چیزی جز الهامات شاعری حضرت محمد نیست و برای همین هم برخی مواقع لحن قران تند است و برخی مواقع مهربانانه، هدایت کند.
2- به یمن نهم (!) وضعیت سیمان سهمیه ای دولتی در گلستان بسیار بحرانی است. زمستان سال گذشته چندین بار ساعت 10 صبح می رفتم و 200 کیسه سیمان می گرفتم اما امسال چون کلیه اقشار جامعه تغییر شغل داده و به ساختمان سازی روی آورده اند این هفته تنها 25 کیسه نصیبم شد. آن هم در شرایطی که برادرم ساعت 3 صبح رفت و دید نفر صدم است! مجبور شد به یکی از سودجویانی که از روز قبل بساط ماهیگیریشان از این آب گل آلود پهن است 15 هزار تومان بدهد تا 25 کیسه سیمان بگیرد! این ها همه در حالی است که همیشه در موقع تقسیم سیمان دعوای شدید اتفاق می افتد و پلیس 110 و این حرف ها! برادرم می گفت دیشب یکی به دیگری می گفت نذار واسه چند تا سیمان اینجا قتل اتفاق بیفته!
 این در شرایطی است که به خاطر سودجویی فراوان سهمیه سیمان پروژه های دولتی بسیار زیاد است و اضافه آمدن آنها برخی از پیمانکاران محترم را به فروش آزاد سیمان ترغیب می کند! ما پیمانکاران شخصی هم که خیلی مهم نیستیم!
3- میلگرد هم به روال هر سال در این ایام به صورت ساعتی بالا می رود و قیمت نمره 16 آن امروز به بیش از هزار تومان در هر کیلو رسید! بنده خدا پیمانکارانی که پروژه هایشان را مترمربعی می سازند و این برایشان فاجعه است. 
4- یکی از پروژه هایم به دلایلی از برنامه زمان بندی عقب است. برای همین از کارگران خواستم که چهل و هشتم به سرکار بیایند. یعنی اول به شیوه برخی از راستی های محترم گفتم: شما باید احساس تکلیف کنید که فردا سر کار بیایید! و بعد که اعتراضشان بلند شد به شیوه برخی از چپی های محترم گفتم: این درست که باز هم باید فردا سرکار بیایید اما می توانید بگویید که چرا اعتراض می کنید!
بسیاری معتقدند که در این روز نباید کار کنند و نوعی بی احترامی محسوب می شود. من به هیچ وجه چنین عقیده ای را ندارم. وقتی قرار است کار انجام شود و زحمت کشیده شود و نان حلال ناشی از عرق جبین به سر سفره بیاید چه فرقی می کند که چه روزی باشد؟ مگر نمی توان هم محزون بود و هم کار کرد؟!
راستی قرار شد چهل و هشتم هم کار کنند!
 

+ گام برداشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 23:48 توسط محمد گل کش |

 

داشتم فکر می کردم ما انگار عادت کرده ایم به کنجکاوی در کار دیگران. نشسته ایم یک گوشه و در حالی که می گوییم خواهر ( یا برادر!) آن گشنیز را به من بده، در باره خصوصی ترین مسایل زندگی افراد حرف می زنیم. برایمان هم مهم نیست که واقعا به ما ربطی ندارد.
وقتی هیچ نقشی نداریم اما زندگی دیگران را دستمایه گذران وقت می کنیم نمی دانیم که چه کار خطرناکی در حال شکل گرفتن است. همین کنجکاوی های فراوان که به آن می گویند فضو....! می شود سازنده یک عرف دست و پاگیر که بسیاری وقت ها نه با عقل جور در می آید و نه با شرع! از آنجا هم که این بساط سبزی پاک کردن در همه جا دیده می شود خود یک زنجیر را اضافه می کند به همه قیودی که بی دلیل به آن پایبندیم. در دفاع از پایبندیمان و عدم جرأت در سد شکنی هم سر را بلند می کنیم و می گوییم: در دروازه را می شود بست ولی....!
وای به روزی که پای عشق به میان آید. بسیار دیده ام که در این هیاهوی جماعت دائمی سبزی پاک کن آنچه قربانی می شود محبت قلبی پاک بین افراد است. مگر نه اینکه زندگی هر فردی متعلق به خود او است و او خود اگر بخواهد با افراد صلاحیت دار (نه ما!) مشورت می کند پس چرا به خود اجازه می دهیم تا با نظرات بی مورد مرددش سازیم؟ بدبختی اینکه این جماعت همه جا قابل رویت هستند. از سیاست بگیر تا زندگی شخصی افراد.  چه قدر لذت می برم وقتی کسی را می بینم که وقتی به این نتیجه می رسد که کارش درست است کوچکترین اعتنایی به این عرف فضو....! نمی کند.
ای کاش راهی وجود داشت که جماعت می فهمیدند الزاما نباید در وقت پاک شدن سبزی به زندگی دیگران هم پرداخت...

 

+ گام برداشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 19:55 توسط محمد گل کش |

الف: شکی نیست که حضور مردم در هر نظام به عنوان پشتوانه اصلی آن حکومت به شمار می رود. هر حاکمی شاید بتواند به مدد رسانه هایی که در اختیار دارد خود تنها گوینده کشورش باشد اما بی شک هنگامی که به این پشتوانه نیاز پیدا شود این مردم هستند که خود تصمیم می گیرند چه کنند. به مانند اتفاقی که در رفراندوم چندی پیش ونزوئلا رخ داد.
ب: اگر حضور را مهمترین دلیل بر مشروعیت یک نظام بدانیم بی شک انتخابات مهمترین محل برای تجلی این حضور است. میزان مشارکت و حضور مردم در پای صندوق های رای آنقدر از درجه اهمیت برخوردار است که در هنگام برگزاری انتخابات در هر کشوری رسانه های دشمن، نخستین کارشان تشویق به تحریم انتخابات است. به عنوان نمونه نگاهی به تبلیغات رسانه های بیگانه در موعد انتخابات در ایران به خوبی نشان می دهد که برای آن ها در وهله نخست اینکه "نیایید" مهم است و در درجه بعدی اهمیت "به چه کسی رأی دهید" قرار دارد.
ج: امسال برای نخستین بار پس از انقلاب هیئت های اجرایی کار هیئت های نظارت را انجام دادند و بسیاری از چهره های آشنا که گاه نامشان برای انتخابات شوراهای شهر نیر مورد تأیید قرار گرفته بود را  به قول باهنر احراز عدم صلاحیت کردند. قصه آن هنگامی جالب توجه می شود که در فهرست رد و عدم احزار صلاحیت شدگان نام های فراوانی از رزمندگان و مدیران و مسئولان سابق را می یابیم. نوه امام هم مهر عدم صلاحیت دریافت می کند. کار به جایی می رسد که آیت الله مکارم شیرازی نیز از این گستره فراوان رد و عدم احزار صلاحیت انتقاد می کند. به واقع چگونه است که به یکباره بسیاری از فرزندان این مرز و بوم الترام به اسلام و ولایت فقیه را از دست می دهند؟ چرا کار به جایی می رسد که سید حسن خمینی نوه امام خطاب به "نوه دختری عدم احراز صلاحیت شده امام" می گوید عطای انتخابات را به لقای آن واگذار؟
د: نباید توقع داشته باشیم با اینگونه عمل کردن و تنگ کردن دایره تعیین صلاحیت تا حدی که شائبه تشکیل مجلس معصومین و مشاهیر به ذهن برسد حضور حداکثری هم داشته باشیم. این درست که مجلس جمهوری اسلامی جای ناصالحان و عنادورزان نیست و نمایندگان مجلس باید افرادی صاحب صلاحیت و دلسوز نظام باشند اما چرا به قول رهبر معظم انقلاب قانون را ملاک قرار نمی دهیم؟ واقعا تا چه میزان تلاش کرده ایم سلایق شخصی و حزبی را دخالت ندهیم؟ "فقط برگزاری انتخابات" کاری ساده است آنچه مهم است حضور حداکثری در پای صندوق ها است. امری که این بار تحققش را دشوار کرده ایم.

پانوشت برای دوستان: حقیر سردبیر هفته نامه استرآباد است. گرچه به قول نعیم بدیعی و حسین قندی سردبیر فرمانده داخلی یک نشریه است اما پرواضح که سیاست اصلی یک نشریه توسط مدیرمسئول وصاحب امتیاز تعیین می شود. در استرآباد برخی مواقع آرای بنده با مدیرمسئول محترم و دوست داشتنی و با سعه صدر آن آقای دارایی همسو نیست. البته آنقدر محیط این هفته نامه و صداقت آن دوست داشتنی است که ترجیح دهم برای چاپ مقالاتم با مدیرمسئول به بررسی آن بپردازیم و نوشته با کمی جرح و تعدیل چاپ شود اما در همین هفته نامه به "روزمرگی روزنامه نگاری" مشغول باشم. یادم هم نمی رود که من یک روزنامه نگارم و آموخته ام که گرایشات سیاسی من خیلی به درد خواننده نمی خورد. برای خواننده ای که وقت می گذارد بیشتر کشف حقیقت مهم است. (برای همین بخش مصاحبه ای چای داغ را راه انداختم و خوشحالم که محملی شده مورد اعتماد همه و به یکی از پرخواننده ترین صفحات نشریات استان بدل شده است.)
راستی این وبلاگ را هم دوست دارم چون اینجا دیگر مدیرمسئول ندارد!

+ گام برداشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:18 توسط محمد گل کش |

سپاس از همه عزیزانی که ده شب اول محرم را همراهم بودند در این خانه. مجموعه صحبت هایی که در این شب ها (البته هفت شب) توفیق شد در خدمت عزاداران حسینی در مسجد عسکریه گرگانپارس شهر گرگان داشته باشم و هر شبش با آن وبلاگ را به روز کنم همگی در یک پست جمع شدند. هم وبلاگ جامع تر و هم مطالب قابل دسترس تر. نظرات این شب ها را نیز همگی در یک پست آوردم. امید که در درگاه آنکه باید شاید.


ادامه مطلب
+ گام برداشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 16:42 توسط محمد گل کش |

۱- بیش از 24 ساعت است که پیوسته در گرگان برف می آید. این برف آن قدر بی سابقه است که بخش خبری 14 شبکه اول سیما دقایقی را به پوشش خبر مربوط به آن اختصاص داد و گفت: 20 سال است که گلستان چنین برفی را به خود ندیده است. هوا هم بسیار سرد است و پیش بینی ها از رسیدن به 10 درجه زیر صفر حکایت دارد. حال در نظر بگیرید در اوج چنین هوایی یعنی ساعت 9 شب به میهمانی پدر و مادر از حج برگشته دوستت بروی و ساعت 12 هم برگردی. دست ها و پاهایم بی حس شده بود و انقدر پیاده رفته بودم تا ژان والژان های ماشین های عبوری مرا کوزت وار سوار کردند! اما خیلی خیلی کیف کردم! خیلی دلم می خواست جایی بودم که مشرف به شهر بود و از آنجا گرگان سپیدپوش را می بلعیدم!


۲- چند روزی بود که دلایل متعددی مرا به نوشتن ترغیب می کرد. اما امان از گرفتاری و تنبلی! به خصوص وقتی که بی نظیر بوتو ترور شد و عمر یکی از سیاستمدارترین زنان دنیا با آن زندگی پرفراز و نشیبش با گلوله به پایان رسید. گرچه دولت مشرف هم نامردی نکرد و گفت که مرگ بی نظیر بوتو بر اثر برخورد سقف ماشین با سر وی بوده (!) اما به خوبی مشخص است که چه کسانی از نبود زنی که دوبار مجبور به کناره گیری از پست نخست وزیری پاکستان شده بود سود می برند. چه قدر بد و بیراه گفتم به مشرف وقتی دوستم به اشتباه برایم اس ام اس زد که نوازشریف هم ترور شده است. دیگر مطمئن شده بودم حالا که دموکراسی این رییس جمهور نظامی را مجبور به انتخابات کرده است مشرف چگونه مخالفان را از سر راه بر می دارد! اما خوب خبر اشتباه بود! شاید روزی کمی درباره زندگی این بانوی کم نظیر بنویسم.


۳- سید حبیب الله طاهری نماینده گلستان در مجلس خبرگان و پدر معنوی جریان اصولگرای استان نیز به رحمت حق پیوست. روز عید غدیر وقتی از حوزه علمیه اش بر می گشتیم – که رفته بودیم به سنت همه ساله برای دیدن خانواده سادات طاهری – خبر رسید که طاهری بزرگ در سن 77 سالگی فوت کرد. بلافاصله جلوی چاپ نشریه را که شب گذشته به چاپخانه سپرده بودیم گرفتم و یکی دو ساعتی وفت صرف شد تا صفحه اول تغییر باید. عکس زیبایی از آن مرحوم گذاشتم و بزرگ نوشتم: «پرواز پیر تقوا». یادش بخیر اولین مصاحبه مطبوعاتیم در سوم راهنمایی برای نشریه داخلی مدرسه با این عالم صادق بود. دوساعتی که پیشش بودم هنوز یادم است. روحش شاد.
4- امشب چه هوس کرده ام برای نوشتن! سوژه هم زیاد دارم مانند آن سرباز مظلومی که فوتبال چشمانش را گرفت وتا آخر عمر تقاص لحظه ای هیجان به اعتقاد من آن «انسان نما» را می دهد.  اما دوست ندارم نوشته ها زیادی طولانی شود.

+ گام برداشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:15 توسط محمد گل کش |

یلدایتان مبارک/ خواستم چند خطی را قلمی کنم درباره این اصالت ایرانی اما دیدم این تلخ و شیرین طولانی ترین شب سال ایرانیان در خبرگزاری مهر زیبا گفته انچه که می خواستم بنویسم. اگر حوصله داشتید بخوانیدش.
راستی یادتان باشد که طولانی ترین شب سال هم صبح می شود!
+ گام برداشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 0:29 توسط محمد گل کش |

امروز شانزدهم آذر بود. روز دانشجو. دریغم آمد که چیزی ننویسم. به خصوص که این هفته به مناسبت روز دانشجو گفتگویی داشتم با چند دانشجوی فعال دانشگاه های استان. میزگردی بود با عنوان معنای جنبش دانشجویی. چه قدر دلم تنگ شد برای روزهایی که من هم جزوشان بودم. آخر هم طاقت نیاوردم. گفتم درست است که من در مقام مصاحبه کننده نباید وارد این بحث شوم و بهتر آن است که خواننده دیدگاه های شما را بخواند اما من هم می خواهم سهیم باشم در این مبحث.
اما بسیار افسوس خوردم. دوران 4 سالی که کار دانشجویی می کردیم (و مشروحش در لینک درباره من در قسمت نوشته های پیشین است) می دیدم که سال به سال از شور و علاقه و توانایی دانشجویان کاسته می شود و کسی دیگر دغدغه های ما را ندارد و یا حداقل برایش کاری نمی کند. این روند نزولی را در این میزگرد هم دیدم. کسانی که معترفند که دیگر انگیزه ای در دانشگاه ها نیست. راستی چرا؟
....

پیوست: قصد خاصی ندارم. ولی یک نکته جالب در این میزگرد مطرح شد که آوردنش خالی از لطف نیست. در قسمتی بر سر عدم استقبال دانشجویان از مراسم های رسمی و سخنرانان مدعو صحبت بود. اما همه متفق القول بودند اگر مراسمی با عنوان بررسی رابطه بین دختر و پسر برگزار شود سالنشان جای سوزن انداختن ندارد!
روز دانشجو بر همه شمایی که خود را عضو این قشر توانا  می دانید مبارک!

+ گام برداشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:9 توسط محمد گل کش |

این روزها در محافل سینمایی بحث های زیادی در رابطه با پروژه سینمایی "دعوت" میان صاحبنظران در جریان است. حاتمی کیا که این روزها حلقه سبز را با همه نظرات متفاوت بر روی صفحه تلویزیون دارد در فیلم جدیدش بسیاری از ستاره های این روزها را دعوت کرده است. منهای هدیه تهرانی که انصراف داد و بسیاری ستاره های دیگر، در این فیلم محمدرضا فروتن، مریلا زارعی، مهناز افشار و محمدرضا گلزار به ایفای نقش می پردازند. نام این دو بازیگر آخر در فهرست فیلم کارگردانی که بیش از این برج مینو و روبان قرمز و آژانس شیشه ای و ارتفاع پست را در کارنامه دارد واکنش های متفاوتی را برانگیخته است. بسیاری با سرزنش شدید حاتمی کیا و پیش بینی روی آوردن کارگردان فیلم بوی پیراهن یوسف به سینمای گیشه ای با تقلید از دیالوگ معروف آژانس شیشه ای خطاب به وی گفته اند: دهت تموم شده مربی! آن ها معتقدند که وجود افشار و گلزار که از سطح بازی ضعیفی برخوردارند و چهره شان آن ها را به روی پرده ها کشانده باعث آسیب دیدن کارنامه حاتمی کیا می شود. حتی پا را فراتر از این گذاشته و حاتمی کیا را به هوس ساخت یک فیلم گیشه ای و تجاری متهم می کنند.
در مقابل اما هستند کسانی که با مقایسه حاتمی کیا و مخملباف یادآور شوند نباید توقع آسمانی بودن داشته باشیم. خود اما با دسته دوم هم عقیده ام. این توقعات در نسل قبل باعث شد تا کسی همچون مخملباف از توبه نصوح به سکس و فلسفه برسد. حاتمی کیا هم یک کارگردان است. او نیز حق دارد تا سینماهای متفاوت را تجربه کند و حتی اشتباه کند. اینگونه تاختن به کسی که به قول رضا رشیدپور شاعر سینمای ایران است چیزی جز تبدیل شدن ابراهیم به محسن نیست. از حاتمی کیا آنقدر فیلم خوب دیده ایم که با اطمینان به دیدن فیلمش برویم. یادمان نرود فرخ نژاد در عروس آتش سینایی در حد بازیگر نقش اول مرد جشنواره فجر دیده شد اما در ارتفاع پست حاتمی کیا نام خود را به عنوان یک بازیگر ثبت کرد. ضمن آن که گلزار و افشار هم آنگونه که می گویند ضعیف نیستند. باید به "مربی" فرصت داد. انتظار پرویز پرستویی بودن نداریم ولی شاید این دو بازیگر پرفروش بتوانند نام خود را در فهرست بازیگران سینما ثبت کنند.
راستی حاتمی کیا هم حق اشتباه دارد. این را فراموش نکنیم.

+ گام برداشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 13:57 توسط محمد گل کش |

روبروی ضریح ایستاده ای، آقا تو را طلبیده، دستها در تلاشند تا ضریح را لمس کنند و تو که به دنبال صاحبخانه ای، دل است که پردرد است اما شانه ها هستند که تکان می خورند. آخر اینجا نیاز نیست که دل زخمش را بگوید تا گونه ها خیس شوند، آقا خودش همه را می داند!
میلاد امام مهربانی و عطوفت است. آن همامی که رضا شد به ماندن در مشهدش تا امروز به میزبانی بزرگترین معشوق عالم افتخار بورزیم. خوشا به حال دل هایی که توفیق دارند تا در هرجای دنیا که هستند روانه گنبد طلا شوند و تا هیاهویشان مأوا نگیرد آنجا بمانند. قفل بشوند در پنجره فولاد، حاجت بخواهند و اشک بریزند و نجواگونه فریاد بزنند: یا علی ابن موسی الرضا (ع).

+ گام برداشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:21 توسط محمد گل کش |